۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

    • راهنمای گام به گام تحصیل در لبنان

      درس خواندن در خارج از کشور، برای خیلی ها آرزو و هدف بزرگی است. آنهایی که دستشان به دهانشان می رسد راحت به کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس و کانادا رفته و درس می خوانند. اما برخی که توان مالی کمتری دارند یا دوست دارند در کشوری اسلامی درس بخوانند مالزی و لبنان را انتخاب می کنند.

      لبنان به سبب آنکه از سالها پیش رنگ امام موسی صدر و چمران را به خود دیده است و بعدها هم با ورود سپاه و تشکیل حزب الله، نام و اثر و کمک ایران بیش از پیش در آن آشکار شده، و به سبب آنکه از لحاظ فرهنگی، تشابه زیادی با ما دارند، گزینه مطلوبی برای افرادی مثل من است که جو و فرهنگ و رویکرد ضد دینی کشورهای آمریکایی و اروپایی را نمی پسندند. در لبنان برخلاف کشورهای دیگر، ما ایرانی ها را دوست دارند.

      از آنجا که خیلی ها در مورد دانشگاه های لبنان و نحوه ثبت نام و اقامت سوال می پرسند و چند مطلب گذشته، جوابگوی همه سوالات دوستان نبوده، در این مطلب سعی می کنم بطور کامل سوالات مختلف در این زمینه را پاسخ دهم.

    • اعتصاب های معلمین و اساتید دانشگاه در لبنان

      لبنان پس از تشکیل حکومت مستقل و جمهوریت آن، تنها تغییر نام داده بود و هنوز مالکان و فئودالهای گذشته در قالب رییس و وزیر و وکیل، به شکل نوین برگرده مردم سوار بودند. مردم مستضعف و محرومان از تمام ادیان، در لبنان وجود داشتند و از حقوق اولیه خود محروم بودند. از آنجایی که دولت های غربی مثل فرانسه به امور مسیحیان اهتمام داشتند و دولتهای شرقی مثل مصر و عربستان به امور مسلمانان اهل سنت، شیعیان بی صاحب و بی رهبر و محروم مانده بودند. با آمدن امام موسی صدر و احیای جامعه شیعی در لبنان، این طایفه که از لحاظ جمعیتی اقلیت نبود اما از لحاظ قدرت و امکانات بسیار در اقلیت و محرومیت بود سر و سامانی گرفت. اقدامات امام موسی صدر نه محدود به طایفه شیعه، که در حمایت تمام محرومان بود. حرکت محرومین که امام موسی به راه انداخت شامل تمام ادیان و طوایف لبنان بود. امام موسی صدر به حمایت از تجمعات و اتحادیه های دانش آموزی و معلمین و کارگران پرداخت و همچنین به اصحاب رسانه توجه داشت.

    • خسارت زدگان

      بچه ها در ماشین خواب بودند. من هم خوابم می آمد. اینجا محله ساقیه الجنزیر است. کمی قبل از روشه اگر پشت به دریا از شیب خیابان بالا بروید به دانشکده جامعه شناسی دانشگاه لبنانیه می رسید. در آینه ماشین دیدم پیرزنی از پشت نزدیک می شود. قلاده سگش را به دست گرفته بود و آرام آرام، قدم زنان، شیب خیابان را بالا می آمد. لباسش شبیه لباس خواب سفید گلدار بلندی بود. عینک آفتابی گربه ای درشتی بر چشم داشت و موهایش را هم خیلی معمولی پیرایش کرده بود. به سر خیابان که رسید سگش وارد باغچه شده و به کار خودش مشغول شد!
      رفتگری سبز پوش وارد خیابان شد. مردی میانه سال و بسیار لاغر. احتمالا مصری بود. در صورت سیه چرده و لاغرش، تنها سبیل سیاهی خودنمایی می کرد. چند کلمه با پیرزن حرف زد و آمد درست جلوی ماشین من نشست روی سنگفرش پیاده رو.
      رفتگرکیسه زباله و انبرک مخصوص جمع کردن زباله را روی زمین گذاشت. از کیسه نایلونی که دستش بود یک جعبه سیگار درآورد و در جیبش نهاد. بعد یک کیک و آب میوه در آورد و آرام مشغول خوردن آنها شد. آنقدر در افکارش غرق بود که اصلا مرا نمی دید.

    • لبنان یا تهران؟ مساله این است

      یه موقع هایی اینقدر سختی و فشار تو کشور غریب آدمو اذیت میکنه که با خودش میگه اصلا برا چی اومدی اینجا. البته لبنان برای من خیلی هم غربت نیست اما در هر حال وقتی قانون اون کشور آدم رو شهروند عادی محسوب نکنه و بیمه و خدمات نداشته باشه ولی مجبور باشه کل مالیاتها و پرداختها رو مثل بقیه (حتی بیشتر) انجام بده، خب خیلی زور میاد به آدم.

      بارها با خودم فکر کردم برای چی باید لبنان رو به ایران ترجیح بدم. اگه از اهداف معنوی و بلند مدت و شخصی چشم پوشی کنم و مانند یک جوان عادی نگاه کنم و مزایا و معایب زندگی در لبنان رو در کفه ترازو بگذارم، قطعا باید بلند شم برگردم ایران؛ شک نکنید.

      خیلی از جوانهای ایرانی که از اوضاع ایران راضی نیستند، شاید معیارهای زیر رو در نظر داشته باشند:

    • وقتی باد می کنیم!

      ما آدمها باد می کنیم، بادمان می کنند و باد می شویم! بله، وقتی از کسی الکی تعریف می کنیم داریم بادش می کنیم، یا وقتی خودمان را ارزشمندتر از آنچه هستیم نشان دهیم، داریم خودمان را باد می کنیم. بیچاره آنکه هیچ ندارد و خودش را برای خودش باد می کند! این باد هم جز با دیدن مرگ خالی نمی شود.

      اصلا وقتی سربازی می رویم و همه را با یک لباس و یک جایگاه و یک عنوان در نظر می گیرند و عمدا کاری می کنند که بادشان بخوابد، می فهمیم که خیلی باد داشتیم. آن موقع است که وقتی از مرخصی به خانه بر می گردیم دست پدر و مادر را بی هیچ بهانه و عاشقانه می بوسیم.

    • معرفی دانشگاه های لبنان

      به نقل از سایت انجمن اسلامی دانشجویان لبنان (با اندکی تصرف و اصلاح) 


      دانشگاه ملی لبنان (الجامعة اللبنانیة)

      دانشگاه ملی لبنان تنها دانشگاه دولتی لبنان است که با حمایت مالی دولت زیر نظر وزارت تربیت و تعلیم عالی لبنان اداره می شود و در عین حال بزرگترین و متنوع ترین دانشگاه از نظر رشته تحصیلی و ارزان ترین دانشگاه از نظر شهریه در این کشور می باشد. برای ورود به رشته های این دانشگاه امتحان ورودی برگزار می شود. این دانشگاه در تمام شهرهای بزرگ لبنان شعبه دارد به همین دلیل دانشگاه لبنان نیز محسوب می شود.

    • اگر دین برای سعادت است چرا ما خوشبخت نیستیم

      سوالی دیدم از یک استاد دانشگاه که به این مضمون گفته بود: اگر می گوییم دین برای سعادت و خوشبختی است چرا ما خوشبخت نیستیم و بی دینها خوشبختند؟ چرا سالهای سال است میلیونها مسلمان به بلاد کفر می روند اما از آنجا 20 نفر هم به بلاد ما نیامده اند؟!
      از آنجا که ایشان لقب دکتر را یدک می کشند به نظرم رسید اول جوابی آکادمیک و بر اساس منطق و روش تحقیق علمی به سوال ایشان بدهم.

    • سوریه چه خبر؟

      صبح همین امروز جلوی دانشگاه لبنانیه تو حدث که مسابقه ی شهید مطهری اونجا برگزار شده بود سوار یه تاکسی شدم. قیافه اش نمی خورد شیعه باشه. آخه شیعه ها یه شمشیر یا یاعلی یا نوار سبز آویزون میکنن به آینه. داشت نوار قرآن عبدالباسط رو گوش می کرد. رسیدیم به یه چهار راه. چشمش افتاد به پلیسی که بیخیال نسبت به حرکت های خلاف ماشینها فقط دست تکون می داد. گفت حاجی؛ من تازه از دمشق اومدم. اونجا انگار نه انگار جنگه. تو اوج درگیری و بمب و خون، خیابونا رو کارگرای شهرداری میان طبق معمول تمیز می کنن، گل می کارن، درختارو اصلاح می کنن، برق همیشه وصله (آخه لبنان برعکسه و در اوج صلح و صفا همیشه قطعی برق دارن) کسی برخلاف قوانین راهنمایی و رانندگی حرکتی نمیکنه، کسی جرات نداره پشت فرمون با موبایل حرف بزنه. خلاصه اینقدر خوبی گفت از سوریه و مقایسه کرد با لبنان که تشویق شدم برم جهاد! آخرش گفت انشالله سوریه با مقاومت مردمش و کمک خدا و ایران و شرفای دیگه به وضع قبل برگرده.

      گفتم انشالله. همیشه مقاومت جواب میده.

    • باز هم فراموشم شد

      انسان فراموشکار است.

      وقتی به این دنیا می آییم فراموش می کنیم قبلش کجا بودیم.

      وقتی متولد می شویم یادمان می رود در شکم مادر بودیم. کاملا احساسات و ادراکات و افکار و آرزوهایمان را فراموش می کنیم. حتی فراموش می کنیم چقدر به مادرمان زحمت دادیم و او را به رنج و درد انداختیم.

      چهار سالمان که می شود یادمان می رود شیرخواره بودیم و راه نمی توانستیم برویم و زمین خوردنهایمان هم فراموش می شود.

    • ایام امتحانات...

      سلام خدمت همه ی دوستان عزیز. در این مدتی که گذشت به سبب امتحانات دانشگاه که تا هفته ی بعد هم ادامه دارد نتوانستم مطلبی تهیه کنم. اما مژده می دهم که از هفته ی بعد مطالب جالبی را برایتان منتشر خواهم کرد. در هفته ای که گذشت نویسنده ای از ایران به لبنان آمده بود تا برای نوشتن داستانی در مورد امام موسی صدر خاطرات جمع کند و با فرهنگ و جو لبنان آشنا شود. بنده در این مدت به عنوان مترجم همراه او بودم (برای همین درس هم خوب نخواندم!) و خاطرات بسیار زیبایی از امام موسی صدر شنیدیم که واقعا درس آموز است:

      خاطرات دختر شیعه ای که با یک مسیحی می خواست ازدواج کند،

      خاطرات عالیرتبه ترین شیعه در سازمان امنیت لبنان که از فرماندهان امل شد،

      خاطرات یکی از علمای اهل سنت که امام موسی صدر در مسجد او نماز جماعت برگزار می کرد،

      خاطرات دانشجوی پزشکی که خواست خلبان ارتش شود ولی سر از فرماندهی امل در آورد،

      خاطرات رئیس هیئت اجرایی امل از نحوه ی آشنایی اش با امام موسی صدر و همکاری با او.

      ضمنا یک سری سوالات هم از همه ی این افراد در مورد شخصیت و رفتار امام موسی صدر پرسیده شد که جواب آنها را هم منتشر خواهم کرد.

      منتظر باشید.