۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

مسن ترین فرد دنیا در لبنان

مسن ترین فرد دنیا در لبنان

مجله ارتش لبنان در گزارشی پیرترین فرد لبنان را معرفی کرد. خانم میمونه امین از منطقه فنیدق و متولد ۱۸۹۰ است که امروزه ۱۳۰ سال دارد.

ادامه مطلب
۱ ۰ ۰ دیدگاه

افشای اطلاعات جدید از سفر جنجالی حریری به عربستان سعودی

افشای اطلاعات جدید از سفر جنجالی حریری به عربستان سعودی

🔺مجله آمریکایی نیویورکر در مقاله ای نوشت: حریری پس از رسیدن به ریاض،به مدت 11 ساعت بازداشت شده بود و بر روی یک صندلی به زور نشسته بود و برای چندبار از طرف سعودی ها سیلی خورد.

🔺این حادثه را مجله نیویورکر از زبان دو افسر آمریکایی حاضر در منطقه در مقاله ی خود با عنوان "سعی شاهزاده سعودی برای بازسازی خاورمیانه" نقل کرده است.

🔹پ.ن:
سید حسن نصرالله در روز عاشورا: به ما می گویند ما حزب ولایت فقیه هستیم، یک بار برای همیشه به آن ها می گویم، این ها نزد آمریکایی ها و سعودی ها برده هستند و آمریکا و سعودی ها با آن ها مثل یک ارباب در حضور برده هایشان رفتار می کنند، اما ما افتخار می کنیم که حزب ولایت فقیه هستیم و ارباب خودمان نزد ولی فقیه هستیم.

۰ ۰ ۰ دیدگاه

خاطره - وقتی حزب الله خفتمان کرد!

خاطره - وقتی حزب الله خفتمان کرد!

هفته پیش که شب از نمایشگاه کتاب بیروت باز می گشتم، ایست بازرسی ورود به ضاحیه شلوغ بود. شلوغی از داخل بود. ماشینها به کندی پیش می رفتند. هوا خیلی سرد بود. باران هم هر از گاهی نم نم می بارید. سپس تند می شد و بعد از چند دقیقه باز نم نم و بعدش متوقف می شد. وقتی رسیدم به ایست بازرسی، طبق معمول چراغ داخل ماشین را روشن کردم. یک خسته نباشید با لهجه لبنانی طبیعی گفتم. سرباز، سری تکان داد و گفت بفرمایید. سرش را به داخل اتاقک برگرداند که همکارش با موبایلش داشت ور می رفت. گفتم با سرما و بارون چطورید؟ گفت: وضع ما که خوب است. بعضی ها خیلی بدتر از این سرشان می آید (منظورش همکارانش در مناطق شمالی بود که برف و سرما کولاک می کند).

ادامه مطلب
۲ ۰ ۱۸ دیدگاه

گاهی سرم خیلی شلوغ می شود

این روزها گرما و رطوبت بیروت کم کم دارد زیاد می شود. همیشه نگران ارتشی ها و پلیس ها و مردم در صف ایست بازرسی بودم که نه تنها آفتاب گرم بیروت بلکه رطوبت غیرقابل تحمل را باید ساعتهایی طولانی تحمل کنند.

مدتی است به جهت اینکه اصلا فرصت نداشتم تا بنویسم، مطالب مختلف و سوژه های متفاوتی را از دست دادم. یکی از آنها موفقیت امنیتی حزب الله در کشف خطر حمله تروریستها به بیمارستان. ظاهرا قرار بود تروریستها مانند عملیاتهایی که در عراق و سوریه داشتند به بیمارستان حمله کنند و زنده و مجروح و مراجعه کننده و بیمار و دکتر و پرستار را قتل عام کنند. خدا را شکر که موفق نشدند.
دیگر اینکه توفیق دارم در انجام مصاحبه هایی پیرامون امام موسی صدر شخصیت های مختلفی را در لبنان ببینم و خاطرات ناب و زیبایی در مورد ایشان بشنوم اما به جهت رعایت امانتداری نمیتوانم آنها را منتشر کنم.
چند روز پیش همراه دوستان عزیزی به موزه ملیتا رفتیم. با اینکه بارها به آنجا رفته ام اما هر بار برایم تازگی دارد چون هر دفعه تغییرات و پیشرفت هایی مشاهده می کنم. تصاویری که از این موزه گرفتم به زودی در قالب سفر نامه منتشر خواهم کرد. شاید اگر توانستم و فرصت کردم فیلم هایی که گرفتم را تدوین کرده و در قالب فیلم بازدید ملیتا در اختیار شما عزیزان قرار دهم تا بتوانید بطور مجازی از این موزه بازدید فرمایید.

ادامه مطلب
۰ ۰ ۴ دیدگاه

خاطرات نصرالله - قسمت ششم

یکی از علمای بزرگ لبنان هر هفته جلسه ای با مریدان خود داشت که می نشستند و در آن گپ می زدند. یک جلسه وی شروع به بدگویی از امام موسی صدر کرد و بقیه هم با او همراه شدند. اینکه امام موسی صدر شیعه را سیاسی کرده و با مسیحیان رابطه دارد و باعث ذلت شیعه شده و... .

ادامه مطلب
۱ ۰ ۱ دیدگاه

خاطرات نصرالله - قسمت چهارم

خاطرات نصرالله - قسمت چهارم

قبل از آنکه حرکت امل شکل بگیرد امام جلساتی برای جوانها و مردم داشت. در دهکده ی ما هر هفته به صورت چرخشی در منزل یکی از اهالی ده جلسه برگزار می شد. یکبار قرار شد منزل یکی از اهالی باشد. او این چنین برای ابوجعفر نصرالله تعریف می کند: 

 ما در سالن مهمانخانه ویترینی داشتیم پر از انواع شیشه های شراب. شیشه های شامپاین رنگ و وارنگ که هر کدام قدمت و ارزشی داشتند و کلکسیون با ارزشی برایم بود و به آنها افتخار می کردم. شب با زنم نشستم به صحبت، که فردا سید می آید اینجا. چه کنیم؟ شیشه ها را جمع کنیم؟ پارچه ای بیاندازیم؟ همینطور باقی بماند؟

ادامه مطلب
۱ ۰ ۰ دیدگاه

خاطرات نصرالله - قسمت سوم

خاطرات نصرالله - قسمت سوم

 یک بار در مجلس نشسته بودیم. یکی از جوانها گفت امام می خواهند بروند دمشق. راه امن نیست و امام هم اجازه نمی دهند محافظ همراهشان برود. بیایید نقشه ای بریزیم. من می روم ماشین پدرم را می آورم شما هم اسلحه تهیه کنید و بگذارید در صندوق ماشین. ماشین را هم پشت مجلس پارک می کنیم. وقتی امام راه افتاد سریع دنبالش راه می افتیم و از دور مواظبش هستیم.

ادامه مطلب
۱ ۰ ۰ دیدگاه

خاطرات نصرالله - قسمت دوم

خاطرات نصرالله - قسمت دوم

آن زمان درگیری های داخلی بین جناح های راست و چپ بیداد می کرد. شیاح منطقه ی شیعیان بود که همسایه ی عین الرمانة منطقه ای مسیحی نشین است. جنگی شدید بین اهالی این دو منطقه در گرفته بود. امام جوانهای دور و برش را جمع کرد رفت آن وسط ایستاد و گفت: به من شلیک کنید. اگر مشکلتان با کشتن من حل می شود مرا بزنید. جنگ متوقف شد. دو طرف درگیری آمدند جلو و دور امام را گرفتند. امام برایشان صحبت کرد و تنش های مذهبی بین آنان را فرونشاند. یک زن مسیحی از خوشحالی توقف جنگ، جلوتر آمد تا با امام دست دهد. امام خیلی خونسرد و سریع با یک حرکت دست، عبایش را دور دستش پیچید و دستش را به او داد.

۱ ۰ ۰ دیدگاه

خاطرات نصر الله - قسمت اول

خاطرات نصر الله - قسمت اول

نصرالله را دوستش به جلسه برد. در آن جلسه امام موسی صدر (رییس مجلس شیعیان) برای جوانها صحبت می کرد. صحبت هایش عجیب و تکان دهنده بود و کسی مثل آن را از زبان روحانیون دیگر نشنیده بود. آخر جلسه یک عده رفتند و عده ای هم دور سید حلقه زدند و سوالهایشان را از او می پرسیدند.

ادامه مطلب
۱ ۰ ۰ دیدگاه


LIBANIRAN

اطلاعات و اخبار مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و گردشگری پیرامون لبنان
برای اطلاعات بیشتر به صفحه درباره پایگاه مراجعه فرمایید.

پربیننده ترین مطالب
پیوندها