۵۰۴ مطلب با موضوع «آشنایی با لبنان» ثبت شده است

    • در هنگام رانندگی ننویس!

      تبلیغات شرکتهای مخابراتی و تلفن همراه عموما پیرامون مصرف بیشتر و جوایز مختلف و طرح های رنگارنگ گوناگون است. از طرف دیگر همیشه پلیس برای حفظ جان و امنیت شهروندان به دنبال حذف تلفن همراه از رانندگی است و تبلیغات پلیس جنبه ی ممنوعیت و عدم استفاده از تلفن همراه را در بر دارد. تبلیغ خلاقانه ی زیر توسط خود شرکت مخابراتی لبنان طراحی و نصب شده و مردم را هنگام رانندگی از استفاده از موبایل  نهی می کند. از مردم خواسته: ننویس در حالیکه رانندگی می کنی. (ما تکتب و تسوق)

       خیابان کوکودی- فرودگاه بیروت در طرف راست تصویر مشخص است.

    • لبیک محمد لبیک

      سلام

      دو روز پیش یعنی دوشنبه رفتیم راهپیمایی اعتراض به اهانت به رسول اکرم (صل الله علیه و آله)

      عباس با من آمد، یعنی من عباس را بردم. تمامی خیابانها و کوچه های منتهی به راهپیمایی با کامیونهای پر از سنگ بسته شده بود تا هیچ وسیله ی انتحاری نتواند خودش را از موانع رد کند. یه بازرسی بدنی خیلی شل و ول هم انجام می شد.  طرف راست بلوار مردها بودند و طرف چپ زنها.

    • یه درد دل سیاسی

      تا به حال فکر کردین چرا اینقدر سیاست خارجی ما ضعیفه؟ فکر کردین تقصیر وزارت خارجه است و مسئولین تصمیم ساز در سیاستهای خارجی؟ یا عوض شدن وزرا و مسئولین با تجربه و گذاشتن مسئول جوان و خام به جای او؟

      مطمئنا سوالی که پرسیدم را نه من می توانم پاسخ دهم نه در مجال یک تحقیق جزئی می گنجد. کسی می تواند پاسخ بدهد که اشراف کامل به مسائل سیاست خارجه و علم آن داشته باشد. اما مشخصه هایی در میدان فعالیت نمایندگان ایران در خارج از کشور هست که انکار ناپذیر است.

    • خاطرات نصرالله - قسمت ششم

      یکی از علمای بزرگ لبنان هر هفته جلسه ای با مریدان خود داشت که می نشستند و در آن گپ می زدند. یک جلسه وی شروع به بدگویی از امام موسی صدر کرد و بقیه هم با او همراه شدند. اینکه امام موسی صدر شیعه را سیاسی کرده و با مسیحیان رابطه دارد و باعث ذلت شیعه شده و... . یکی از شاگردان که به امام موسی صدر علاقه داشت خدمت امام رفت و به او گزارش داد که فلانی جلسه اش به بدگویی شما می گذرد. امام فرمود خیر است ان شاءالله. دوباره گفت آقا، این عالم بزرگ درباره شما چنین و چنان گفت و مریدانش هم به دنبال او انواع تهمت ها را به شما نسبت دادند. امام دوباره فرمود خیر است. شما کاری نداشته باشید. هفته ی بعد امام موسی صدر به آن مرد تلفن کرد و گفت بیا با هم به جلسه ی فلان عالم برویم. مرد داشت شاخ در می آورد. با خود گفت شاید امام بیاید و از خود دفاع کند و اقلا چهار تا فحش بدهد دلمان خنک شود. وارد مجلس که شدند عالم بلند شد و خوش آمدگویی گرمی کرد و امام را در آغوش کشید و آنقدر از امام موسی صدر تجلیل کرد که همه تعجب کردند. امام با آنها نشست و چایی نوشید. عالم گفت ما افتخار می کنیم از شما کسب فیض کنیم. شما از همه ی ما عالم ترید. مسائل و مشکلات شیعه را می شناسید و به آنها رسیدگی می کنید... امام بعد از کسب اجازه چند کلامی صحبت کردند و بعد از آنجا رفتند. باز هم عالم، امام را احترام و بدرقه کرد.با رفتن امام آن عالم دوباره شروع به بدگویی کرد. و انقلب السحر علی الساحر. همه که دیدند امام چقدر مهربان و متواضع و باگذشت است و چقدر نسبت به رسیدگی به وضع شیعیان حرص دارد شیفته ی امام شده بودند و از عالم دو رو بدشان آمده بود. گفتند تا وقتی اینجا بود او را تا حد معصوم بالا بردی و حالا که نیست تا حد تکفیر پشتش بدگویی می کنی. خلاصه تمام شاگردان از دور او متفرق شدند و جلساتش منحل شد.

    • کیا پیکانتو

      پیکانتو 2012 - سمت راستی پیکانتوی مدل قدیم است

      کیا پیکانتو را باید همان پراید دانست. نگاه نکنید ایران خودرو ماشینی مثل پیکان را نیم قرن با تغییرات جزئی چراغ و قالپاق و روکش صندلی تولید می کند، تمامی کارخانه های تولید اتوموبیل هر سال برای هر سری اتوموبیل خود تغییرات زیادی اعمال می کنند که گاهی شکل کلی بدنه را تحت تاثیر قرار می دهد.

    • خاطرات نصرالله - قسمت چهارم

      تصویر تزیینی است

      قبل از آنکه حرکت امل شکل بگیرد امام جلساتی برای جوانها و مردم داشت. در دهکده ی ما هر هفته به صورت چرخشی در منزل یکی از اهالی ده جلسه برگزار می شد. یکبار قرار شد منزل یکی از اهالی باشد. او این چنین برای ابوجعفر نصرالله تعریف می کند: 

       ما در سالن مهمانخانه ویترینی داشتیم پر از انواع شیشه های شراب. شیشه های شامپاین رنگ و وارنگ که هر کدام قدمت و ارزشی داشتند و کلکسیون با ارزشی برایم بود و به آنها افتخار می کردم. شب با زنم نشستم به صحبت، که فردا سید می آید اینجا. چه کنیم؟ شیشه ها را جمع کنیم؟ پارچه ای بیاندازیم؟ همینطور باقی بماند؟

    • خواننده ی خواهر شهید

      محمد وهبی وقتی با زن مصری خود ازدواج کرد فکر نمی کرد به زودی از او جدا شود. هیفا که به دنیا آمد، پدرش خیلی خوشحال بود اما خوشحالی وی دیری نپایید و زن مصری که نمی خواست دخترش بر اساس تربیت شیعیان جنوب لبنان بزرگ شود از همسرش جدا شد و هیفا در حالیکه در نوجوانی در جواهر فروشی کار می کرد ملکه ی زیبایی لبنان شد. اما جایزه را از او پس گرفتند چرا که برگزار کنندگان برنامه فهمیدند وی از شوهر سابق خود دختری دارد. وی از 16 سالگی به عنوان مانکن در شبکه ی نضال بشراوی کار می کرد و از طریق همین نوع برنامه ها به خوانندگی راه پیدا کرد. انواع جراحی های زیبایی و آرایش ها نتوانسته گذر زمان و پیری را برای او متوقف کند.

    • خاطرات نصرالله - قسمت سوم

       یک بار در مجلس نشسته بودیم. یکی از جوانها گفت امام می خواهند بروند دمشق. راه امن نیست و امام هم اجازه نمی دهند محافظ همراهشان برود. بیایید نقشه ای بریزیم. من می روم ماشین پدرم را می آورم شما هم اسلحه تهیه کنید و بگذارید در صندوق ماشین. ماشین را هم پشت مجلس پارک می کنیم. وقتی امام راه افتاد سریع دنبالش راه می افتیم و از دور مواظبش هستیم.

      مقدمات کار را آماده کردیم. نشسته بودیم و منتظر بودیم. امام موسی صدر آن جوان را صدا زد و با او صحبت کرد. وقتی جوان برگشت گفت: بلند شوید بروید! امام فهمیده، از کجا فهمیده نمی دانم! به من گفت فلانی! اگر خدا بخواهد کسی را از دنیا ببرد نه شما نه هیچ کس دیگری نمی توانید جلوی خدا را بگیرید و اگر بخواهد من زنده باشم هیچ ارتشی نمی تواند مرا بکشد. ثانیا مگه شما آموزش دیدید برای این کارها؟! بلند شید برید خونه هاتون!

    • خاطرات نصرالله - قسمت دوم

      آن زمان درگیری های داخلی بین جناح های راست و چپ بیداد می کرد. شیاح منطقه ی شیعیان بود که همسایه ی عین الرمانة منطقه ای مسیحی نشین است. جنگی شدید بین اهالی این دو منطقه در گرفته بود. امام جوانهای دور و برش را جمع کرد رفت آن وسط ایستاد و گفت: به من شلیک کنید. اگر مشکلتان با کشتن من حل می شود مرا بزنید. جنگ متوقف شد. دو طرف درگیری آمدند جلو و دور امام را گرفتند. امام برایشان صحبت کرد و تنش های مذهبی بین آنان را فرونشاند. یک زن مسیحی از خوشحالی توقف جنگ، جلوتر آمد تا با امام دست دهد. امام خیلی خونسرد و سریع با یک حرکت دست، عبایش را دور دستش پیچید و دستش را به او داد. 

    • خاطرات سرتیپ - قسمت چهارم

      امام مرا صدا زد و گفت ما قسمت نظامی حرکت محرومین را ایجاد کرده ایم و می خواهیم به جوانها آموزش نظامی بدهیم. تو هم باید باشی. اسم تو زین العابدین است. اسم جهادی برایت انتخاب کردم که اگر لیست افراد ما دست دیگران افتاد موقعیت و زندگیتان به خطر نیفتد.

      وقتی حرکت امل تاسیس شد امام ماهی یک لیره از هر کدام از اعضا می گرفت. از ماهایی که کار درست حسابی و حقوق خوب داشتیم 5 لیره می گرفت. این زمانی بود که همه ی احزاب پولهای کلان خرج می کردند و به نیروها و مزدورهایشان کلی پول می دادند. حرکت امل اینچنین تاسیس شد و بدون کمک خارجی به یک نیروی مهم و تاثیرگذار و مقاوم در لبنان تبدیل شد.

      -----------------
      مطالب قبلی:
      خاطرات سرتیپ - قسمت سوم

      خاطرات سرتیپ - قسمت دوم
      خاطرات سرتیپ - قسمت اول